تبليغاتX
سمارق
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ارثیه

وقتی تو اون غروب سرد پاییز

پدر تو خاک تشنه بی صدا شد

زمین یادگار اون مسافر

بین سکوت وارثا رها شد

****

اولش از زمزمه ها شروع شد

دخترا هی نغ میزدن به مردا

زمین من زمین من می کردن

دغدغه داشتن واسه فقر فردا

*****

شوهراشون که متراژ زمینو

از تو سند دیده بودن یه روزی

تو ذهنشون ازاین درخت کوچیک

چارتا شاخه چیده بودن یه روزی

*****

بعد چلم بحثو جلو کشیدن

سهم من و سهم من و سهم من

هش یکم سهم زنش زبیده

آخه بابا گرفته بود سه تا زن

*****

مادر مرتضی ،محمد ،صنم

بیست سال پیش مرده بود وبعد از اون

مادر من همسر حاج مراد شد

ننم واسش بچه آورد فراوون

******

کاظم و هاشم ،من و آبجی زری

فاطمه و حشمت و ته تغاری

یعنی علی که رفته خدمت داره

مینویسه روی لحظه یادگاری

******

بعد ننم که زنده مونده هنوز

آبجی زبیده رو گرفته بابام

زبیده هم آورده هشتا دختر

هشتا خواهر بابام آورده برام

******

دویست و سی مترِ زمین اوسا

چطور باید قسمت این و اون شه

هش یکم همسرای حاج مراد

ریزه تر و ریزه و بی نشون شه

******

هفته هف روز جلسه ،شام چایی

تموم میشد هر جلسه با دعوا

یکی سه مترو سه وجب مال من

یه متری هم سهم خواهر مادرا

******

چار تا برادر توی سهم ارثی

چادر زدن شب تا سحر نشستن

یکی دو تا از خواهرا با طناب

تو سهمشون حصار چوبی بستن

*******

آخرشم دعوا شد و فحش بد

فحشای بد ،فحشای تند و آبدار

فحشای بد که بر می گشت دوباره

به سمت و سوی خودمون به ناچار

******

آخه خواهر مادرمون یکی بود

بگذر از این قصه خنده آور

خلاصه یک پدرخدا بیامرز

یه حرفی زد به دل نشست از آخر

******

حالا که این مدرسه رو می بینم

حس می کنم تموم ما زنده ایم

به خاطر اون همه فحش آبدار

از خواهر و مادرا شرمنده ایم

******

چه خوبه وقتی می تونی با دستات

یه مدرسه بسازی وقفش کنی

چه خوبه جای اینکه این خونه رو

به سادگی ببازی وقفش کنی

 

 


|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 17:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar