تبليغاتX
سمارغ
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مادر

مادر

گرچه یک لحظه بعد بی تردید

تیغ داغ تموز اینجا بود

مادرم گریه کرد و با خود گفت:

کاش بی بی هنوز اینجا بود

......

مادرم دست های پیرش را

داخل کوزه ای سفالی کرد

بعد مثل همیشه نا آرام

یک نگاهی به دار قالی کرد

..........

چشم هایش هنوز گریان بود

کوچه در گرگ و میش گم می شد

مادرم مثل روزهای پیش

باز در عمق خویش گم می شد

........

صبح آن روز را به یاد آورد

مادرش حالت غریبی داشت

صبح پاییز سال خشکی بود

وفقط یک درخت سیبی داشت

........

داشت بی بی برای معصومه

قصه های قدیم را می گفت

قصه مرگ حضرت زهرا

وعزای عظیم را می گفت

......

ناگهان سرفه کرد و بعد از آن

هر دو چشمش غریب جاری شد

 پیر زن در خلاصه دیوار

خسته از زخم های کاری شد

.......

دار قالی هنوز بر پا بود

بی بی از درد قلب می جوشید

 باز مثل همیشه چادر را

به سرش کرد و کفش را پوشید

.......

دار قالی ستمگری شوم است

 در زمانی که رنگ جالب نیست

 فرش های قشنگ این مردم

جز برای فرنگ جالب نیست

..........

ابر های سیاه و بد ترکیب

آسمان را مچاله می کردند

برف های نشسته روی کوه

باد  ها را حواله می کردند

..........

باد می آمد و درختان را

مثل وقت رکوع خم می کرد

داشت اسب سفید یار احمد

از هیاهوی باد رم می کرد

.......

دست پیری به شانه مادر

دست پیری به شانه خاله

آنکه می رفت در شیار باغ

یک زن پیر نونزده ساله

......

از میان ردیف آلو ها

رفت پای درخت سیب ریز

با سر پنجه کند گودالی

از تمنای سرفه شد لبریز

.........

دختران هم میان ترس از باد

مادر خسته را کمک کردند

باز مثل همیشه لرزیدند

وبه رفتار خویش شک کردند

........

مادر خسته سرفه اش را خورد

سخت هر آنچه بود بیرون ریخت

لحظه هایی گذشت تا اینکه

از کنار دهان او خون ریخت

.......

پیر زن پشت ناله ای سنگین

پای سیب تلف شده خوابید

مادرم در میان آن گودال

لخته قلب مادرش را دید

.......

واقعا تا همیشه می ماند

ناله های غریبی آن سال

بی صدا بود و دیدنی رقص

آخرین سیب سرخ در گودال

.......

آسمان تا غروب ابری بود

که سه تار پدر به حرف آمد

شب سردی بدون ناله گذشت

صبح یک روز بعد برف آمد

.......

گرچه یک لحظه بعد بی تردید

تیغ داغ تموز اینجا هست

مادرم گریه کرد و با خود گفت

گاه بی بی هنوز اینجا هست    

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 19:57 | 
اکبر ذوالفقار
دوباره متولد شدم انگار . در آن فضای عجیب دوباره دوران به تاراج رفته ام را دیدم و اراده کردم محکم شروع کنم . هم اکنون از سفر سمنان و جشنواره ستاره های کویر می آیم .و چه هیجانی دارد تکرار خاطرات گذشته با شاعران آن روزگار که بیش از پانزده سال عمر بی ارزشم را به یادم می آورد . وقتی با شفایی ، موسویان ،چشامی ، رمضانی ،سپاهی و.....مسافر کنگره ها بودیم و ... ارتباط های عاشقانه ،رفاقت های زلال ،شب نشینی های شاعرانه ،و خواب که همیشه فراموش می شد .من هنوز خیلی پیر نشده ام که عاشق نشوم ،اما همان زمان هم جسارت عاشق شدن را نداشتم والا .....چه کسی می تواند جای صغرای مرا بگیرد ؟ هرگز. اما حسرت خوردم که چقدر فرصت را از دست دادم . تنها یادگار آن ایام محسن وطنی بود با چند متر تفاوت قد !وخسرو آقا یاری با موهایی بیشتر سفید و سرفه هایی که گاهی به سراغش می آید . دلم عجیب برای سادگی مرحوم شده ام تنگ شده . می خواهم شروع کنم . چقدر خوشحالم که مردم استان های دیگر اینقدر به لهجه زیبای مشهدی علاقه دارند . قبلا اصفهان را تجربه کردم و اینک مرد م مهربان سمنان آنقدر به من لطف کردند که دوباره تصمیم گرفته ام عاشقانه های مشهدی را جدی بگیرم دوستی خواسته بود شعر اصغر ذوالفقار تبریزی را یاد داشت کنم . اطاعت کردم . دوستی پرسید چرا بعضی برایت چرت و پرت می نویسند . عرض کردم تمام این مطالب را بچه های طرقبه می نویسند . اما در کنار مطالب خوبی که بچه های طرقبه می نویسند این چند نوشته هم لطف دوستان است . به هر حال لابد یک جایی آنها را آزار داده ام .بگذریم . شاعر باید فقط شعر بگوید . پس لطف کنید و برای شعر سال 1370 من نظر بدهید .دقت داشته باشید ضعف هایی مثل درب به جای در آن زمان هم ایراد محسوب می شده و همچنین گشتن به معنای شدن .در ضمن هنوز با این نرم افزار جدید آشنا نشده ام . روی فونت و مسائل دیگر نمی توانم کاری بکنم .الان ساعت دو بعد نصف شب است . هر کار کردم نشد . به بزرگی خود می بخشید . فردا اصلاحش می کنم .

 ا کبر ذوالفقار تبریزی

 آن شب از ذوالفقار می گفتیم

 ذوالفقاری که داشت برمی گشت

 چهره ای پر شکست از پائیز

نوبهاری که داشت برمی گشت

......

 اکبر ذوالفقار تبریزی

 اهل یک کوچه آنطرفتر بود

و به قول برادرم محمود

از قماش یزید بد تر بود

........

سال ها پیش از آن که من باشم

 اکبر از مش رحیم دزدی کرد

رفت زندان و بعد ها برگشت

 باز هم از کریم دزدی کرد

......

الغرض !شب رسید و خلوت شد

آسمان در سکوت حل می شد

ذره ای از شعاع پرتو ماه

در درختان توت حل می شد

......

 گربه ای از بلندی یک بام

با سکوتی سیاه پایین جست

 پیر مردی دوچرخه ای نو را

به درخت شکسته ای می بست

 .......

 از سر کوچه مرد کوتاهی

با قدم های خسته می آمد

 در دلش خاطرات زندان بود

 با غروری شکسته می آمد

......

 در سکوتی گرفته و سنگین

 بسته ای را به شانه اش می برد

 خاطرات سیاه زندان را

مثل کوهی به خانه اش می برد

.......

روی سکوی چرک قصابی

جای مشتی عزیز خالی بود

در کنار درخت بید خشک

جای یک حجله نیز خالی بود

 ........

 گربه پایین پرید از بامی

 مثل برگی که بر زمین خوابید

مرد با دست های سرد و زمخت

 مشت بر درب آهنین کوبید

 ....... ...

لحظه ای بعد در ته بن بست

پیر مردی به زور می خوابید

کودکی درب خانه را آرام

باز کرد و به مرد شب خندید

 ........

 رفت تا پا به خانه بگذارد

اشک در چشم روبه آن سو کرد

و صدای زنی که می نالید

- به همانجا که بوده ای برگرد

 ......

 مدتی زن به مرد چیزی گفت

 بعد از آن در به روی پا چرخید

 باز با بغض خویش تنها ماند

مرد پیری که کودکش را دید

.......

 نیمه شب بود و در خیابان ها

 از شلوغی هنوز کم می شد

زیر سنگینی سیاه شب

شانه های درخت خم میشد

.......

گربه روی درخت جستی زد

مرد پیر اندکی تامل کرد

 بی جهت مثل بچه ها خندید

 خصلت کودکانه اش گل کرد

.......

 رفت تا پشت پیچ دوری زد

گربه بر شاخه درختی ماند

 مرد هم اندکی جلو آمد

 در کنار درخت لختی ماند

 ......

با وجود سیاهی و ابهام

در ته چشم گربه نوری دید

خم شد سنگ کوچکی برداشت

 وبه چشمان هیز او کوبید

 ......

 گربه راه گریز را گم کرد

 به زمین خورد و کوچه خونین گشت

 مرد در حال خواندن تصنیف

از همان راه آمده برگشت

 ......

 کودکش صبح بعد روی بام

گربه کور دزد را نان داد

در زمانی که گربه نان می خورد

 مرد در کنج مسجدی جان داد

 ......

 کودکش را دست چندی پیش

به جنایت کشید بی چیزی

و هم اکنون عجیب معروف است

 اصغر ذوالفقار تبریزی

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 0:52 | 
برای اینکه نگویید دروغ می گویم امروز شعری را که تازه شروع نکرده گم کرده بودم پیدا کردم . البته یک غزل بد قافیه است غیر از حسین که خوب جا می افتد اگر برایم قافیه پیدا کنید خدمت بزرگی به ادبیات کرده اید !

کلا شباهت های بسیاری است بین .....

وقتی تو هستی واقعا بسیار عین .......

او هم شبیه تو کلاهش را نمی پوشد

سیگار اشنو می کشد هر روز حین ....

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 19:46 | 
چشمه عسل
رفقا خیلی شرمنده ام  دو بیت شعر گفته بودم در به در دنبالش گشتم

نیافتم .از اونایی که یافت می نشود .ولی خدا وکیلی این دو هفته نامه

وزین طرقبه مگر می گذارد آدم شعر بگوید . دغدغه مردم دارد مرا می

کشد . احتمالا تا چند روز دیگر می توانید رد پای دوهفته نامه چشمه

عسل طرقبه را در پرتابل طرقبه (در پیوند ها ی وبلاگ موجود است )

پیدا کنید . حضرات رفقا شب شعر های حوزه هنری دور میدان تقی آباد

روزهای یکشنبه ساعت چهار یادتان نرود . منتظرم - یا علی

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 18:11 | 
ازغدی
نمی دانم چرا یکهو به یاد مرحوم ازغدی افتادم . خدا رحمتش کنه !بقای عمر بازمانده هاش . بعد از مدتی که این مثنوی تاخیر شد با یه شعر برای مرحوم ازغدی به روز میشم .

 

کفتر چاهی

آسمون عکسشه روی موج دریا میزره

عکس او سوار موجه کیشتیره جا میزره

هی به دنبالش مرم مخام درس نگاش کنم

اشک وامونده مگر چشم موره وا میزره

مره پوشت گندما ُتو سبزه ها قویوم مره

خنده های مقبولش مردمه تنها میزره

مثل یک کفتر چاهی مره چوخت آسمون

پا به روی گنبد طلای آقا میزره

دوره بال مزنه مره دم سقا خنه

کنار حوض در سقا خنه پا میزره

کفتر مقبولیه حیف که یزه پاش مشله

بغ بغ و بغ مکنه یک پرشه جا میزره

مره بالا مره تا پینجله بهشتییا

مره پوشت سرشم پینجله ره وا میزره

خدا بعضه موقها از سر شوخی با ادم

چی چیزای مقبوله ره به تماشا میزره

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 23:2 | 
ما دوتا

ما دوتا

 

تو به هر جا که بیری مو واز مییام به وردت

 

میگی مو مترسم از شدت موشت و لقدت

 

هر جا که بیری مییام ، موش ندون به کار مو

 

مو دیگه عدد درم به کل اخلاقای بدت

 

سر چیشمه میشینم ،قویوم مرم تا تو بییی

 

چند روزه درم مرم تو نخ رفت و آمدت

 

مدنم خبر دیری ابرامما موره زده

 

او روزم دیدم آقات بخاطر مو مزدت

 

او خودش زشته ،تو مقبولی حسودیش مکنه

 

خوب بگو ذیلیل بیری توره موکوشه حسدت

 

اگرم بیمیری یک نفر مگه پیدا مره

 

که بیه بشاشه از روی صفا به مرقدت ؟

 

تو خودت خوبی تموم اهل ای قلعه بدن

 

برکه تو خندیه همیشه پیش در آمدت

 

وخته چل چل میکینی دلم به سامون مرسه

مو برم به قربون لهجه ناز مشهدت

عدد:همان عادت است

مقبول :خوشگل ُقشنگ

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 20:4 | 
فردا2

فرار (2)

 

 

مدت زیادی است از نوشتن فرار ۱ میگذرد . می گویند یک روز یکنفر می رود دیوانه خانه می بیند یکنفر با حسرتی دیوانه وار ناله می کند پروانه ...پروانه ...مرد می پرسد مشکل او چیست می گویند او گسی به نام پروانه را می خواسته به وصالش نرسیده حالا دیوانه شده . چند قدم جلوتر یک دیوانه زنجیری را می بیند که با خشمی دیوانه وار فریاد می زند پروانه..... پروانه.....می پرسد این کیست ؟می گویند همان پروانه را که به اولی نداده بودند به این داده اند به این روز افتاده .                                                                              با خودم قرار گوزاشتم که برم سفر دیشو

مو بارات قصه مگفتم تو دخو بودی دخو

اول سحر مرم باغو،مرم چیشمه عسل

مثل او قیدیم نیدیما مکنم تو او شینو

از غریبی ،بیکسی ،با قل قلش گپ مزنم

خودمه ول مکنم تو سینه بلور او

توی پوشته نقندر متنم صفا کنم

مچرن تو سبزه های مقبولش گله گو

یادته قرار ما مون علفای پینجه در

مدویدم همیشه مومزدم ازت جلو

جلده تو گریه مکردی که نخیر قوبول نبود

واز با هم قرار میزاشتم بدوم تا ته زو

مدویدم و مخندیدم با هم تا دم عصر

تو مخوردن همه پروانه ها دور ما تو

یادته بزم مگفتی که چقد موره مخی

یادته بزم مگفتی: نیدی ماره پرتو

مو اویم بچه دهاتی خلاف ته دیگی1

که موخواست نقاب به چشمش بزنه مثل زورو

مو همو اسمالتم ،اسمال ناشور و جلب

که به دنبال تو رفتم تا سر قله به دو

حالا هی عوض مرم خودمه به او در مزنم

واز همی لهجه مده ماره به ای طایفه لو

نامه ره بخن ولی گریه نکن جلده مییام

با خودم قرار گوزشتم که برم سفر دیشو

بخشی از اسامی مکان های شناخته شده طرقبه است

1- ته دیگی در اصل همان پایین دهی است که معمولا به منطقه پایین تر از میدان اصلیس طرقبه اتلاق می شد   
|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 21:9 | 
نمی فهمندم

نمی فهمندم

نکند فکر کنی بی تو به جایی بندم

یا بدون نفست اهل زن و فرزندم

صبح تا شب به هوای تو مگر برخیزم

چشم را شب به هوای تو فقط می بندم

روزها می گذرد من به تو می اندیشم

با امیدی که یه من می گذرد خرسندم

عکس تو ای که تو را هیچ ندیدم جز خواب

مانده در خاطرم و با تو فقط می خندم

شاید از دست قضا وصل تو ممکن گردد

ورنه هرگز به نتیجه نرسد ترفندم

می روم ، می گذرم گنگ از این کوچه کور

سایه ها مات نگاهند ،نمی فهمندم

با سکوتم همه سرشار نگاهی شومند

بهتر آنست بیایی به برم دلبندم

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 13:57 | 
رفقا سلام
رفقا بد جوری گرفتار چشمه عسل شده ام . خدا کند از شعر دورم نکند .البته چشمه عسل هم شعر مونثی است برای خودش . امیدوارم خیلی زود بتوانم برای خواننده های با مرام وبلاگم شعر های تازه بگویم .دوباره به من سر بزنید
|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 23:31 | 
شب عروسی

شب عروسی

دلمه الو نده اتیش نزن به دامنم

جون ما ها ره نگو ،چون که ملرزه بدنم

مو موخام همش بیام رو پوشت بوم نگات کنم

دزدی خیله بهتره تا ای که شرعی بستنم

توره قیمت میزرن سکه به نامت مکنن

موره چی ؟به مو بگو تو معامله چن تمنم ؟

خیله وخته که مخام زنم بیری ولی حالا

نمدنم چکار کنم سخته که تو بیری زنم

مو موخام صغرا بگم صغرا خانم سخته بارام

نمگرده روی زن به جون صغرا دهنم

نموخام حلقه به دستت کنم و زنم بیری

بری چی گره میدی طلا به دور گردنم

نخوا از مو که بییام برارته ماچ بکنم

همینا یک دو سه بار بخاطر تو زدنم

حالایم مخن سر اسماله شیره بملن

مدنم وخته بیام خودشا موره موکوشنم

صغرا هوی !گریه نکن بیبین چی کارا میکینی ؟

سورمه های چشم تو میریزه روی پیرهنم

جون ما گریه نکن ، بسته ،مو باور مکنم

برارات خیله گلن ! راستینی خیله مخنم !

بی خیال عاشقی ،ها ره بگو،بسته دیگه

دلمه اتیش بده ، اتیش بزن به دامنم

|+| نوشته شده توسط قاسم رفيعا در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 19:32 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar